شمس لنگرودی
این وبلاگ با مدیریت بهاء الدین مرشدی اداره می شود
دور از تو رودی کوچکم قفل اسکله را می بوسم توقع دریایی ندارم. دور از تو فواره ی بی قرارم پرپر می زنم که از آسمان تهی به خانه ی اولم برگردم. اثری كه در جواني من از ژانرهاي منقلبكننده من بود و اكنون نيز پيگير آنم، مجموعه داستان «روياي اين پاريسي ديوانه» است. روياي اين پاريسي ديوانه عصياني عليه قوانين موجود داستاننويسي است و مرز باريكي كه اين داستانهاي كوتاه را از اثري غيرداستاني جدا ميكند، به ويژه داستان اول اين كتاب است كه توانايي «بهاءالدين مرشدي» نويسنده را نشان ميدهد. نثري دقيق و محكم و برانگيزاننده و جاندار (در سراسر كتاب) و در همين داستان «پنج داستان از كتاب معجزه» نشان ميدهد كه او ميداند كه چه نميخواهد، ميداند و نميكند، نميخواهد كه طبق رسوم بنويسد، ميخواهد نرمهاي موجود را بشكند. كساني كه عادت به خواندن آثار كلاسيكشده دارند بيترديد از اين مجموعه راضي برنميگردند اما من خواندن اين اثر را براي ديدن نوعي ديگر از داستاننويسي به خوانندگان جوان توصيه ميكنم. روياي اين پاريسي ديوانه ديدني است. ناشر اين كتاب نشر افكار است. نشر افکار در نمایشگاه، شبستان، راهروی 21، غرفه 6 زخم بر زخم ميگذاری و نامش كوير ميشود
-
مادر سر بر زانوی كوير می گذارم همچنان بر ساده نویسی تاكید دارم (گفتگو با «محمد شمس لنگرودی») به بهانه انتشار «شب، نقاب عمومی است» پوریا سوری-شمس لنگرودی در ماه گذشته جدیدترین اشعارش را روانه بازار کتاب کرد. «شب نقاب عمومی است» که توسط نشر نگاه منتشر شده است در همان ماه گذشته به چاپ دوم رسید. استقبال از این اثر چون سایر آثار شاعر «باغبان جهنم» بیانگر آن است که مخاطب، شعر او را دوست می دارد و خواهان شعر خوب است، اگر شعر خوب باشد. آنچه در مجموعه اخیر شمس لنگرودی قابل توجه است فرم شعری مشخصی است که او در ارائه آثارش برگزیده که به نوعی حرکت دوربینی است که از زوایای گوناگون سوژه ای را هدف قرار می دهد. با شمس لنگرودی در خصوص «شب، نقاب عمومی است» در عصر 12 دی ماه به گفتگو نشستم از او کوتاه و مختصر درباره نقاب عمومی مورد اشاره اش پرسیدم. اين بره شيرين اين بره شيرين با جوراب ناب طلائی كه دست خدائی بافته است 27/11/1389 تبريك به مردم محمد شمسلنگرودي منبع: روزنامه شرق يك: ماركز نوشت وقتي داستان «مسخ» كافكا را شروع به خواندن كردم همان جمله اول وقتي گفت كه گرهگوار سامسا صبح از خواب بيدار شد و ديد كه حشره شده است، فهميدم من هم ميتوانم داستان بنويسم. درست عكسِ ديدن بازي درخشان شهاب حسيني در فيلم «جدايي نادر از سيمين» از همان آغاز بازي او در فيلم معلوم ميشود بازيگري كار هر كسي نيست. بازي او در اين فيلم به نظرم نقطه عطفي در بازيگري سينماي ايران است اما نفهميدم چه شد كه اينجا و آنجا خيلي صحبت از او نشد، همه بازيها خوب بود اما بازي او چيز ديگري بود. شمس لنگرودي: منبع: ایسنا محمد شمس لنگرودي معتقد است، شيمبورسكا از معدود شاعراني بود كه شعرهايش شايستگي معرفي به جهان و برندهي نوبل ادبيات شدن را داشت. اين شاعر در پي درگذشت ويسلاوا شيمبورسكا ـ شاعر لهستاني ـ در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، عنوان كرد: در سال 1996 كه شيمبورسكا برندهي نوبل ادبيات شد، مارك اسموژنسكي، محقق برجستهي لهستاني، كه آن روزها در ايران به سر ميبرد، شعرهايي از اين شاعر مطرح لهستاني را به فارسي ترجمه كرد. آن روزها فرصت خوبي بود كه از اسموژنسكي دربارهي كيفيت شعر شيمبورسكا سؤال كنم. او در ادامه افزود: اسموژنسكي ميگفت، شيمبورسكا دو گونه شعر دارد؛ شعرهايي كه مخاطب عام كمتر با آنها سروكار دارد و از طرفي، سرودههاي ديگري كه با توجه به دقايق شعري سروده شده است و مورد توجه مخاطب عام نيز قرار ميگيرد. شمس لنگرودي گفت: اهميت برجستهي شعر شيمبورسكا، طنز رندانهي او بود كه با جابهجايي اشياي روزمره و باورداشتها اتفاق ميافتاد. اين شاعر تأكيد كرد: طنزهاي شيمبورسكا عمدتا رويكرد فلسفي دارد و اين طنزها در اهميت دادن به زندگي است. در طنزهايي هم كه دربارهي مرگ دارد، آن را دست مياندازد. من كمتر شاعري را ديدهام كه شعرش به ظاهر اينقدر عاميانه و در عين حال اينقدر دقيق باشد. اينها در ترجمههاي شعرهاي او هم مشهود است؛ اما آن گفتوگو با اسموژنسكي اين مسأله را برايم مسلم كرد. دستچين
ميوه هاي ازل تا ابد اسكله
اي طلا دستنبويه
ي ايزدان است آفتاب - چنين مي گفتند - اما
آن
چه كه من مي بينم نارنجي
چليده است كه
از كف كودكي خواب آلود به
دره ي آسمان افتاده است، لكّ
درشت خون است كه
كاهل و خونابه وار بر
جليقه ي آسمان نشت مي كند. بازار
نقره فروشي است ماه - چنين مي گفتند - تشت
مُرصّع ايزدان است كه
روز ششم فراموش
اش كردند. اما
آن
چه كه من مي بينم سمساري
ورشكسته اي مجنون است سكّه
نقره اي از رواج افتاده ظرف
ملاميني نشسته در
پاشويه ي آسمان صابون
كف آلودي بي مصرف... آخر
به
چه كار من مي آيند آفتاب
و ماه وقتي
تو نباشي كومه
هاي پوك گل آلود برف اند و
دو سوختگي بر كاغذ به
آتش سيگار. دو
زخم كهنه بر دو گونه ي آسمان است آفتاب
و ماه تن
جامه ات سفيد است پيكره
ات سفيد است خاطره
ات سفيد است منزلگاهت
سياه. تن پوش
هامان سياه پنجره
هامان سياه خاطره
هامان سياه ني
ني چشمان سفيد. چشم
ها خيره به درها سفيد مي شود، طره
و گيسو
سفيد مي شود پيكره
هامان سفيد خاطره
هامان سفيد منزلگاهان
سياه.
باد می وزید که تو پر کشیدی شاد بودید هم تو هم شکارچی گنگی که از سر اتفاق در سایه ی شاخه ها می گذشت. آيا تعلل ما باعث مرگتان شد 1 مرگ به اشاره میپرسد کدام است و ما شگفتزده، لال، به چهرهی هم نگاه میکنیم. میپرسد کدام است. بر میدارد شما را در سبدی میگذارد و دور میشود. 2 نه کنگرهها نه جایزهها نه نام شهیدش که دهان تو را شفا میبخشید هیچیک ثمری نبخشید مرگ آمد و دانش او تنها در حد خواندن نامتان بود. 3 شما اکنون با مرگ سفیدتان تنهایید نه صدای کودکتان را باز میشناسد نه صدای کلیدتان که در کف ناشناسی میگرید مرگ، اجارهبها بود برای خانهی زندگی که مدام چکه میکرد. 4 این همه دوستدار هم نباشید مرگ شما را یک تن میبیند شما را یک تن میبرد. 5 مارمولک کور،
بر پیکر تو مینشیند، میگوید: راهها همه ناپدیدند اکنون جز راه بستهای که شما روانید. 6 ای عطر پوست تازهی پرتقال چگونه از او محرومید او که خفته به سوی افق میرود و میپندارد عطر شما از خورشید غروب است که به درهی تاریکش میبرد. 7 شبیه درختانی که سقوط میکنند و باد در حفرههای سفیدش، پی بیهودگی میچرخد. اکنون خفتهای و درختهای ایستاده بالای سرت برگهای کتابشان را باز میکنند، میخوانند: (مرثیهای برای بروسان که به پهلو غلتیده است.) تسلیت غلامرضا بروسان شاعر درخشان ما، با همسر شاعرش الهام اسلامی و کودکش، بر سر هیج و پوچ درگذشت. «چه کار کنیم با درختی که به پهلو افتاده است.» «مرگ چگونه می تواند، تنها گودالی از تو را پر کند.» شمس لنگرودی بهاءالدین مرشدی سلولمان سیاه و ساکت و سرد بود گفتیم: کاش که پرندهئی... کلاغی آوردند. سرودی میخواندیم- غار غار بلند میشدیم- غار غار دراز میکشیدیم – غار غار همه ناگهان پر کشیدیم- غار غار، غارغار، غارغار نگهبانان سر رسیدند بال کلاغ را بوسیدند و اتاقکمان را به بخش روانی سپردند. «آخرين انار دنيا» و «روياي اين پاريسي ديوانه» شمسلنگرودي منبع: روزنامه شرق هرچه خواندني توي دستتان است بگذاريد زمين و «آخرين انار دنيا» را برداريد. شاهكاري غيرمنتظره ظريف، معصومانه، عميق با تخيلي شگفتانگيز و باور نكردني كه «بختيارعلي» نويسنده كرد عراقي نوشته و تاكنون به زبانهاي آلماني، روسي، عربي، انگليسي و چندين زبان ديگر ترجمه شده است. ویژه نامه ی چلچراغ برای تولد شمس لنگرودی (شماره 451 - 5 آذر 1390) در این ویژه نامه ی چلچراغ مطالبی می خوانیم از: رسول یونان (شاعر) حمید علیقلیان (کارگردان فیلم فلامینکوی شماره 13) بهاره رهنما (بازیگر – نویسنده) کامران رسول زاده (شاعر ترانه سرا و آهنگساز) و علی رضا راهب (شاعر) 61سالگي شاعري كه با طبيعت دوست شد )پنجشنبه، بيستوششم آبانماه) زادروز 61سالگي شمس لنگرودي است. اين شاعر و پژوهشگر در گفتوگويي به اين مناسبت به خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: در همهي كتابهاي من، تاريخ تولدم 1330 نوشته شده است؛ اما من خودم ميگويم در سال 1329 به دنيا آمدهام. براي خيليها سؤال بود كه كداميك از اين تاريخها درست است. در شناسنامهي من نوشته شده است 1330؛ اما من در 26 آبان 1329 به دنيا آمدهام. جز روزگار من همه چیز را سفید کرده برف. ۲ سراسر شب برف بارید دو زاغچه آینه شان را در برف می چرخاندند در جست و جوی دانه دعا می خواندند. ۳ سخنی بگو برف! آنکه پس از تو از تو سخن می گوید آب نام اوست. ۴ برف کلامی که فقط بر زبان سکوت جاری می شود سفیدخوانی آسمان است در فصل آخر سالنامه ی بی برگ. ۵ آنچه سبک می آید برف آنچه سنگین می گذرد برف برف. سر مي روم از خويش از گوشه گوشه فرو مي ريزم و عطر تو رسوايم مي كند.

ميزبان عطشزدهای
كه نمكش طعام است
تفريحش
مسافر گمكرده راه.
از مجموعه منتشر نشده «كتاب كوير، كتاب دريا»
بين من و اين پرنده كوچك
تو كدام شان را می خواهی.
- پيداست پسرم
گرسنه ايم و اين پرنده ببين چه آوازی می خواند.
سوگندش می دهم بس كند
با اين همه آب
كه از آسمان مجروح
می بارد
از گل و لای بی حاصل
سنگينم می كند.
ادامه مطلب
كه فروردين نام اوست
ديدم چگونه دو ماهی او را حمل می كنند
و بيرون خانه ما می گذارند
اين بره شيرين
كه دور دهانش نور رسته است
و مثل چراغ های دريائی
بع بع در گلويش برق می زند.
راه می رود
و فصل ها صف كشيده به دنبالش می دوند
اين بره
كه چشمانش سبز
كفلش سفيد
كف پايش قرمز است.
شيرهای دريائی
زمستان را دور می زنند
بر سر راهش می نشينند
و به رهگذران فندك می فروشند
يعد خانه هامان را می بينيم كه چقدر روشن می شوند
با دسته گلی كه هوا در جيب كتش می گذارد.
چقدر زخم بر زخم می نهاديم و ثمری نداشت
شب بايد می گذشت
انگار هيچ چراغی قادر به پايان بردن شب نيست
شب بايد می گذشت.
ما فقر را ديده ايم
سوار اتوبوسی مخفی
در خيابان ها می گشت
سم به صورت بچه ها می پاشيد
و النگوئی دستش بود
كه برق می زد
و سر آدم ها را می ربود.
دلداری مان بده سال نو!
ما فقر را ديده ايم
يخ در كف گرفته بر صورت ما می كشيد.
زرافه آفتاب!
كه تاريكی نامت را از يادت برده است
و گمان می كنی كه اسمت سنجاب است
و ميان علف دنبال غذا می گردی
خورشيدی تو!
خورشيدی تو
و هزاران سال طول می كشد تا برگردی و صورت سنجابی را ببينی.
دلداری مان بده سال نو!
زير پلك اين بره پر از آسمان است
راه می رود
و تكه تكه هوا، برگ، سايه
در جاده فرو می ريزد
و كسی پيروز است
كه بلند می شود، راه می افتد، می بيند
و فروردين را به خانه خود می برد.
دو: همه دستاندركاران تئاتر و سينما اين جمله معروف «چخوف» را شنيدهاند كه اگر تفنگي بر ديواري آويزان باشد حتما بايد جايي شليك شود و فقط براي قشنگي و صحنهآرايي نيست. اما همه الزاما به اين سخن وفادار نميمانند (دشوار است كه وفادار بمانند) از اين نظر فيلمنامه «جدايي نادر از سيمين» شاهكار است. ايجاز محض، هيچ چيز اضافي ندارد. سكانسهايي در جاهايي ميآيد كه گمان ميرود اين ديگر اضافي است اما لزوم اجتنابناپذيرش جاي ديگر آشكار ميشود. فيلمنامه «جدايي نادر از سيمين» نمونه كمنظير فيلمنامهنويسي در ايران است.
سه: هنر نتيجه نقص است، عكسالعملي است نسبت به نتيجهاي. بنابراين طبيعي است كه از درد و رنج و فقدان و مصايب صحبت كند اما طبيعي نيست كه اين همه را طبيعي بداند. هنر ميتواند اعتراضي آشكار يا پنهان نسبت به همين بلايا باشد و چنين هنري است كه مخاطب عام مييابد.
علت نفوذ «جدايي نادر از سيمين» در ميان اهل فن، به سبب تلاشهاي والاي هنري و در مخاطب عام به سبب همين سمتگيري تقابلي است.
چهار: افتخار، افتخار ملي است. جايزهاي كه نصيب اصغر فرهادي شده و او آن را به مردم ايران تقديم كرده است، تبريك به او و به مردم ايران.
شيمبورسكا از معدود شاعران شايستهي نوبل بود



چطور ممكن است در همسايگي ما نويسندهاي چنين رمان عجيبي بنويسد و ما چطور بايد درسمان را ميآموختيم كه در سيلان ذهني آرام (كه به نظر ميرسد انگار هر تصوير رمان به راه جدايي ميرود) همهچيز گرد چند محور اساسي جمع شود به گونهاي كه هم اهل ادب دوستش بدارند و هم خواننده متعارف.
آخرين انار دنيا درباره جنگ است، درباره رهبران سياسي، فقر، عشق، مرگ، معصوميتهاي پايمال شده! اما اين موضوعات بهانه نميشود كه نويسنده به زاري مرسوم (از موضع برتر) به دفاع از مردم بپردازد.
بختيارعلي در اين اثر همراه و همقدم مردم و در دفاع از حقوق اساسيشان مينويسد اما نه عليه كسي شعار ميدهد و نه از قداست تودهها ميگويد. همهچيز در دستش جمع ميشود تا به اثري انساني، جاودانه و خلاقانه بدل شود. آخرين انار دنيا رماني عجيب است كه در وضعيت عادي ميتوانست تيراژي يك ميليوني در جمعيتي 75 ميليوني داشته باشد. امكان خواندن اين كتاب را ترجمه خوب آرش سنجابي و نشر افراز فراهم كردهاند.
و اما اثر ديگر كه در جواني من از ژانرهاي منقلبكننده من بود و اكنون نيز پيگير آنم، مجموعه داستان «روياي اين پاريسي ديوانه» است. روياي اين پاريسي ديوانه عصياني عليه قوانين موجود داستاننويسي است و مرز باريكي كه اين داستانهاي كوتاه را از اثري غيرداستاني جدا ميكند، به ويژه داستان اول اين كتاب است كه توانايي «بهاءالدين مرشدي» نويسنده را نشان ميدهد. نثري دقيق و محكم و برانگيزاننده و جاندار (در سراسر كتاب) و در همين داستان «پنج داستان از كتاب معجزه» نشان ميدهد كه او ميداند كه چه نميخواهد، ميداند و نميكند، نميخواهد كه طبق رسوم بنويسد، ميخواهد نرمهاي موجود را بشكند. كساني كه عادت به خواندن آثار كلاسيكشده دارند بيترديد از اين مجموعه راضي برنميگردند اما من خواندن اين اثر را براي ديدن نوعي ديگر از داستاننويسي به خوانندگان جوان توصيه ميكنم. روياي اين پاريسي ديوانه ديدني است. ناشر اين كتاب نشر افكار است.

26 آبان ماه تولد مردی بود که اگر چه پاییزی به حساب می آید اما آنگونه زیسته که باید در توصیفش گفت: <مردی برای همه ی فصول>. مردی که سال هاست شاعر است البته رمان هم نوشته فیلم هم بازی می کند تازگی ها آواز هم خوانده و به قول فرنگی ها به نوعی توتال آرتیست محسوب می شود و بهتر است عبارت قبلی ام را در توصیف او چنین تغییر بدهم که او مردی است برای همه ی نقش ها. در بازی زندگی خودش را در همه ی موقعیت ها محک زده و حالا خواستیم با یادداشت هایی که در ادامه از همکاران او در عرصه ادبیات سینما و موسیقیغییر بدهم که او مردی است برای همه ی نقش ها. در بازی زندگی خودش را در همه ی موقعیت ها محک زده و حالا خواستیم با یادداشت هایی که در ادامه از همکاران او در عرصه ادبیات سینما و موسقی خواهید خواند شمع تولد 61 سالگی استاد را فوت کنیم و به استقبال شصت و دومین سال آمدنش برویم.
در این ویژهغییر بدهم که او مردی است برای همه ی نقش ها. در بازی زندگی خودش را در همه ی موقعیت ها محک زده و حالا خواستیم با یادداشت هایی که در ادامه از همکاران او در عرصه ادبیات سینما و موسقی خواهید خواند شمع تولد 61 سالگی استاد را فوت کنیم و به استقبال شصت و دومین سال آمدنش برویم.
در این ویژه نامه ی چلچراغ مطلبی می خوانیم از:
رسول یونان (شاعر) - حمید علیقلیان (کارگردان فیلم فلامینکوی شماره 13) - بهاره رهنما (بازیگر و نویسنده) - کامران رسول زاده (ترانه سرا شاعر و آهنگساز) و علی رضا راهب (شاعر)غییر بدهم که او مردی است برای همه ی نقش ها. در بازی زندگی خودش را در همه ی موقعیت ها محک زده و حالا خواستیم با یادداشت هایی که در ادامه از همکاران او در عرصه ادبیات سینما و موسقی خواهید خواند شمع تولد 61 سالگی استاد را فوت کنیم و به استقبال شصت و دومین سال آمدنش برویم.
در این ویژه نامه ی چلچراغ مطلبی می خوانیم از:
رسول یونان (شاعر) - حمید علیقلیان (کارگردان فیلم فلامینکوی شماره 13) - بهاره رهنما (بازیگر و نویسنده) - کامران رسول زاده (ترانه سرا شاعر و آهنگساز) و علی رضا راهب (شاعر) خواهید خواند شمع تولد شصت و یک سالگی استاد را فوت کنیم و به استقبال شصت و دومین سال آمدنش برویم.
حرفهاي «شمس لنگرودي» دربارهي خودش
ادامه مطلب



